![]() |
![]() |
|
|
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود گاهی تمام من به تو تبدیل میشود وقتی به داستان نگاه تو میرسم ای عابر بزرگ که با گامهای تو تا کی سکوت و خلوت این کوچههای سرد آیا دوباره مثل همان سالهای پیش بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو آنروز هفت سین اهورایی بهار موعود! با سلام تو تکمیل میشود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط مومن |
|
![]() به نامش و به یادش یك ذره بودیهیچ بودی... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت... افتادی تو گهواره ، چشات نمیدید ، گوشات نمیشنید ، پاهات نمیرفت ، دستات نمیگرفت ، مغرت كار نمیكرد ، هیچی نمیفهمیدی ، هیچ كس رو نمیشناختی ، تو گهواره افتاده بودی حالا صد سال گذشته، چشات نمیبینه ، گوشات نمیشنوه پاهات نمیره دستات نمیگیره مغزت دیگه كار نمیكنه هیچ چیز رو باز نمیفهمی هیچ كس رو باز نمیشناسی تو بسترت افتادی بعد میمیری میگذارنت تو دل زمین باز خاك میشی از تو هیچی نمیمونه تو میمونی ادمیزاد دور میزنه مثل زمین مثل زمان مثل بهار مثل همه چیز: گل- آب -درخت - ستاره - خورشید - منظومه ها - كهكشان ها - همه جهان ! از تو چیزی كه میمونه: كاری كه كردی میمونه هر كاری كردی میمونه كاری اگه كردی.......میمونه يا علي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:53 توسط مومن |
|
|
به نامش و به يادش هزار بار نوشتم و پاره کردم باز نیامدی ودلم را ستاره کردم باز چقدر شعر شدم ،شعرهای آبی رنگ ردیف وقافیه واستعاره کردم باز چقدر سوره شدم آیه آیه دلتنگی چقدر محض شما استخاره کردم باز گره به قلب من افتاده هزار گره به اسم اعظمتان راه چاره کردم باز دلم گرفت از این شهرهای بی موعود تمام پنجره را دوباره کردم باز دخیل بسته دلم،روضه ای بخوان هوای کودک بی گاهواره کردم باز دوباره جمعه غروب است ساکت وبی روح نیامدی ودلم را ستاره کردم باز . . . اللهم عجل لوليك الفرج يا علي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:23 توسط مومن |
|
![]() به نامش و به يادش
تو ننگ عربی، سید حسن! نام تو را باید از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات لم بدهی و چرت تابستانی ات را با دود قلیان مفرح کنی تفنگ دست میگیری و از پشت تریبون المنار با نعرههایت چرت ما را پاره میکنی تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن! نه شکمت آن اندازه است که از پشت دشداشههای سفید وقار عربی ات را نمایان کند نه چفیه و عقال داری تازه عمامه سیاه سرت میگذاری که ما را به یاد خمینی میاندازد که یکبار چرت مان را پاره کرده بود تو ننگ عربی، سید حسن! بجای آنکه در حرمسرایت بگردی و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی تا فردا در بهشت برای مغازله با حوریان آماده باشی در مخفیگاهت که نمیدانیم کجاست می نشینی و نهج البلاغه میخوانی تو کافر شده ای، سید حسن! و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم... فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو برد موشکهایت به ریاض که نمیرسد؟ يا علي بر گرفته از وبلاگ حميدرضا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:13 توسط مومن |
|
به نامش و به یادش بوي محرم که به مشام مي رسد، عالم رنگي ديگر مي گيرد. قلبها تندتر از هرزمان و محزون تر از هميشه مي تپد و ميل به سوگ نشستن مثل خون دررگها مي دود و آن وقت، درچشم بر هم زدني پرچمهاي سياه در گوشه گوشه شهر و ديارما به اهتزازدرمي آيد و همه جا رنگ ماتم به خود مي گيرد. عشق به حسين دليل نمي خواهد،انگارخاک و گل ما را با محبت او سرشته اند. هنگامي که به خيل سياه پوشان عزاداري که زير خيمه حسين (ع)،به سينه زني، نوحه خواني و.. مشغولند نگاه مي کني همه را حاضرمي بيني، پير ، جوان، زن، مرد، دانشجو، کارگر، همه و همه بي آن که رنگ و ريايي در کار باشد سردر پي عاشورا نهاده اند و يا سينه زنان در پي عزاداران روانند تا شبي و يا نيمروزي خود را شريک غم زينب(س)و عزادار شهيدان کنند. به يکباره همه رنگها و تعلقها از بين مي رود، همه مرامها و مسلکها رنگ مي بازد و جاي آن همه را نشستن درسوگ سالار کربلا مي گيرد. حتي به قدر نوشاندن جرعه اي شربت به رهگذاران و يا عرضه خرده ناني به فقرا. گاه در عجب مي مانم که چه شوري در دلهاي اين مردم است که محرم آنان را از خود بي خود مي سازد. خون عاشورايي بي هيچ تعارف در رگهاي مردم اين ديار جاريست که با دميدن خورشيد اولين روز محرم دلهاشان به سوگ مي نشيند تا در ظهرعاشورا ولوله اي عجيب به پا کنند. اين شور و ولوله پرده بسياري از پندارها را مي درد و عبث بودن بسياري از انديشه ها را مي نماياند. گويي اينان در محرم و عاشورا آب زلالي مي يابند که تشنگي درونشان را فرو مي نشاند. سياهي روز و روزگارشان را مي زدايد ومانند سپري آنان را ازابتلائات زمانه و دنياي هراس انگيز پس ازمرگ درامان مي دارد. اينان خود را در پناه حسين (ع)در امان از هر بلا و ابتلاء مي يابند. عاشورا ، از حسين و يارانش نمونه اي پرورده که تا ابد مي توان بازو در بازوي آن از جاي برخاست. عاشورا ، شوري مي آفريند که راه صد ساله را يک شبه مي توان پيمود. نيروي نهفته عشق به حسين (ع)، از چنان عظمتي برخوردار است که به مدد آن مي توان دريا دريا مردم را به زير خيمه اهل بيت (ع) کشيد. عاشورا خود حامل فرهنگ سترگي است که جاري شدن در آن مي تواند همه صحنه هاي حيات را مبدل به عاشوراي حسيني و يارانش نمايد به نقل از مشکات یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:24 توسط مومن |
|
|
به نامش و به یادش
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:28 توسط مومن |
|
|
به نامش و به یادش وصیت می كنم … وصیت می كنم به كسی كه او را بیش از حد دوست می دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسین می خوانم! كسی كه رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصیت می كنم … برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی كه مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علایق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم. از اینكه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشكلاتی سخت دست به گریبان بوده ام، متأسف نیستم. از اینكه آمریكا را ترك گفتم، از اینكه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینكه دنیای علم را فراموش كردم، از اینكه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نیستم … از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم. از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم … تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی كه خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش كند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه كنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب كسی را نبینم، جز عشق و فداكاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم… تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می كشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می كنی، كینه های گذشته و دشمنی های تاریخی و حقد و حسدهای جهانسوز را بر جان می پذیری، تو فداكاری می کنی، تو از همه چیز خود می گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می كنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می كنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و كمال و قدم بر می داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می كنم كه در ركابت مبارزه می كنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم… ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو كنم… اما من، منی كه وصیت می كنم، منی كه تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نیستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسیده است … به سه خصلت ممتاز شده ام: 1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم. 2. فقر كه از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی كنند، تأثیری در من نمی كند. 3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می كند. كسی كه محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا كسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهای او را پاك نخواهند كرد. جز كوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، كمتر می یابد … كسی كه وصیت می كند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارایی همه چیز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آری ای محبوب من، یك چنین كسی با تو وصیت می كند … وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می دانی كه چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد، معلوم است كه مایملك من نیز متعلق به تو است. وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون كسی نیستم، در حالی كه به دیگران زیاد قرض داده ام. به كسی بدی نكرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداكاری، تواضع و احترام نبوده ام. از این نظر نیز به كسی مدیون نیستم … آری وصیت من درباره این چیزها نیست … وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است … احساس می كنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم. وصیت می كنم، وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع كنم و دیگر تو را نبینم…. تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به كسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می كنم … از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی كنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم. همچنانكه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز كه نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس كشیدن برای من طبیعی است … عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی وخودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است … به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم … می دانم كه در این دنیا به عده زیادی محبت كرده ام، حتی عشق ورزیده ام، ولی جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوءاستفاده می نمایند! اما این بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند كه بزرگترین ابعاد زندگی را درك نكرده اند. نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست … و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از كسی دریغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. این لذت بزرگترین پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید … می دانم كه تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می كنی. انسانها را دوست می داری. به همه بی دریغ محبت می كنی. و چه زیادند آنها كه از این محبت سوءاستفاده می كنند. حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند … تو اینها را می دانی ولی در روش خود كوچكترین تغییری نمی دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت كنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعكاس سنگدلان قرار نمی گیری … درود آتشین من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باریك خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست. عشق سوزان من فدای عشقت باد، كه بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ترین خصیصه ای است كه در میزان الهی به حساب می آید … یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:2 توسط مومن |
|
به نامش و به یادش خدایا! یا علی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:50 توسط مومن |
|
|
به نامش و به یادش عشق يعنی با غم الفت داشتن سوختن با درد نسبت داشتن عشق دريک جمله يعنی انتظار انتظار روز رجـــعت داشتن عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی در جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشمان تر عشق يعني سر به در آويختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن عشق يعنی سوختن يا ساختــن عشق يعنی زندگی را باختن عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنی ديـده بر در دوختـن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن عشق يعنی سوز نی آه شبان عشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی با گلي گفتن سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم و دل برهم زدن عشق يعنی يک تيمم يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بت پرست عشق يعنی همچومن شيدا شدن عشق يعنی قلــه و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد ومحنت دردرون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود عشق يعنی جام لبريز از شراب عشق يعنی تشنگی يعنی سراب عشق يعنی حسرت شبهای گرم عشق يعنی ياد يک رويای نرم عشق يعنی غرقه گشتن در سراب عشق يعنی حلقه های بی حساب عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت عشق يعنی آخــرخط بهـشــت عشق يعنی گم شدن در لحظه ها عشق يعنی آبـی بی انتـــها عشق يعنی زرد تنها و غريب عشق يعنی سرخی ظاهر فريب عشق يعنی تکيه بر بازوی باد عشق يعنی حسرتت پاينده باد عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو به امید ظهور تنها نجاتگر عالم یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:47 توسط مومن |
|
|
به نامش و به یادش گفتم: براي گريستن بهانه چيست ؟ گفتند: يك جرعه عشق گفتم: براي عاشقي مجال نيست گفتند: يك نگاه گفتم: ديدهام رو به ويراني است گفتند: دل مهيا كن گفتم: دل در كوير غفلت زمينگير گشته است گفتند: زير باران . اي پناه بيپناهان، اي انيس شبهاي بي ستاره من، اين دل زار و ناتوان با تمام گنهكاريش باز رو به تو آورده است . خود بگو مگر جز تو دل به معشوق ديگري دارد . مجنون تو بود و سرگشته و حيران تو و اينك با همين دل عاشق به سويت ميآيم زار و خسته و ناتوان . تو خود بگو از چه بگويم، از اندوه فراق عاشقي؟ ! از حيرت و سرگرداني؟ ! از دردناكي عذاب آخرت بنالم يا بر غفلتهاي خويش بگريم . از طول مدت آن بلا زاري كنم يا از نفس خويش شاكي شوم . از فاصله خويش با تو ناله كنم يا از حسرت همراهي تو با دوستان بميرم! مهربان من! قسم به مهر تو اگر مرا با دشمنانت به سختترين عذابها تاديب كني صبر ميكنم ملالي نيست، اما اگر مرا به فراق خويش فرمان دهي صبوري نتوانم كرد، پس به هر عذابي مرا جزا ده به غير از عذاب فراق خويش .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:54 توسط مومن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
كربلا كوتاه ترين راه است تا درگاه دوست با كه گويم اين ره كوتاه را...
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|